X
تبلیغات
محکوم به تبعید گاه تنهایی

محکوم به تبعید گاه تنهایی

 

A friend is like a \"ring\",always close to your hand but as you get \"careless\" it slips out of your finger.....so dont even let your true friend slip out of your life.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 7:54 PM  توسط غزال  | 

دل خراب من دگر ازين خراب تر نمي شود

كه خنجر غمت دگر ازين خراب تر نمي رود

حرف زدنم بيهودست! اه كشيدنم بيهودست! اشك ريختنم بيهودست!

چون تو ديگه باورم نداري!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 10:29 PM  توسط غزال  | 

ای کبوتر اواز مرا برسان!
اوازی که بویش بوی رهایی ست!
اوازی که سر شار از عطر امیدست!
اوازی که واژه هایش  اشناست!
اوازی که در شب های ظلمت این سرزمین روزنه ی نورست!
اوازی که مضمونش فریاد سکوت ست!
اوازی که اهنگش فریاد بی امان ازادی ست!
اوازی که ارزویش طغیان کاوه و فریدون ست!
اوازی که دلتنگیش دیدن گل لبخند ست!
پس ای کبوتر ازاد اوازمان را به گوش خفتگان برسان!  تاشاید برخیزند!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 4:10 PM  توسط غزال  | 

دیشب

دیشب در دلم غوغایی بود!

دیشب با اغوش باز میزبان غم بودم!

دیشب چشمانم را به دست اشک سپاردم!

دیشب قلبم را تنهای تنها یافتم!

دیشب همچون غزالی خسته از دامان رهایی در بستر غم آرمیدم!

دیشب همچون پرنده ای خسته از دست صیادان در کنج قفس خود ماندم!

دیشب خود را زندانی سکوت کردم!                           دیشب خود را برده ی دلتنگی ها کردم!

دیشب خودرا غرق در دریای اشک هایم کردم! 

دیشب حسی به من القا شد که حس کردم:

دیگر نمی توانم آن غزال آزاد و سرخوش باشم!           دیگر نمی توانم آن غزال سرمست رهایی باشم!

چنگال عشق مرا در دست های خود گرفته است!       چشمان یار مرا به خود زنجیر کرده است!

آیا این است تاوان عاشقی؟

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 1:9 PM  توسط غزال  | 

فریاد سکوت!

سلام!

من باز اومدم!بعد از مدت نسبتا طولانی برگشتم!

اومدم ولی این دفعه با حرفای تازه! با موضوع و هدفی تازه!

اومدم که بازم از عشق بگم ولی نه عشق به معشوق!

اومدم که بازم از انتظار بگم ولی نه از انتظار دیدن معشوق!

اومدم که از امید بگم ولی نه از امید بازگشت معشوق!

اومدم که از دنیا بگم ولی نه از دنیای عاشقی!

اومدم که از محکوم ها بگم. اره! همون محکوم ها به تبعیدگاه!ولی نه تبعیدگاه تنهایی!اومدم که از فریاد نسل سکوت بگم.اره!همون فریادهای بی صدایی که همیشه سرکوب شد!اومدم که از گل های پرپر شده بگم.اره!همون گل هایی که نشکفته پرپر شدن!

اومدم از هدف بگم!از عشق به هدف بگم!از انتظار رسیدن به هدف بگم!از امید پیروزی هدف بگم!و از یاد گل های پرپر شدمون در راه هدف تجلیل کنم!

می خوام از عشق بگم!از اون عشقی که مدت هاست در وجود ما کم رنگ شده!ازاون عشقی بگم که وجود داره ولی مدام سرکوب میشه! از  اون عشقی که بیان می شه ولی با صدای سکوت! از عشق به وطن بگم! از عشق به میهن! از عشق به سرزمین ازادی که طی نسل ها به زندان تبدیل شده!از خانه ی ابادی که جز ویرانه ای ازش باقی نمونده! می خوام از ایران بگم! از ملت ایران! از حکومت...!

می خوام از انتظار بگم!از این همه سال چشم انتظاری!ازاین همه سال انتظار برای رفتن به سوی ابادانی! از این همه سال انتظار برای چشیدن ازادی! از این همه سال انتظار برای حس طعم اعتراض!برای شنیدن صدای غریو خشم مردم!

می خوام از محکومین بگم! یعنی می خوام از خودمون بگم!

می خوام فریاد بزنم و بپرسم که چرا نمی ذارید عشق به وطن تو رگ هامون جاری بشه؟

چرا نمی ذارید صدای اعتراضمون گوش بعضی هارو کر کنه؟

چرا نمی ذارید امید ازادی در وجودمون شکوفه کنه؟

چرا عشق به وطن فقط باید برای فلسطین باشه؟

می خوام از گل های پرپر شده بگم! از جوون هایی که از دست رفتن!

می خوام از ندای ۲۸ ساله بگم! از سهراب ۱۹ ساله! از سعید ۲۷ ساله! از ترانه ۱۸ ساله!

می خوام از ده ها کشته شده بگم! می خوام از صدها دستگیر شده بگم! می خوام از شهیدهای خیابون ها و بالکن ها و زندان ها بگم!

می خوام با فریاد ازتون بپرسم جرم این جوون ها چی بود؟ اومدن توی خیابون؟ اعتراض مسالمت امیز کردن؟ توی بالکن خونه هاشون الله اکبر گفتن؟ شمع روشن کردن و در سکوت راه رفتن؟ امید داشتن؟  مگه اینا جرمه؟ مگه نمی گین توی این مملکت دومکراسی محض برقراره؟ پس این برخوردهای دیکتاتوری چیه؟ مگه نمی گین توی رسانه ها هیچ سانسوری صورت نمی گیره؟پس چرا همه بیانیه ها چاپ نمی شن؟ پس چرا اخبار درست به گوش مردم نمی رسه؟ پس چرا واقعیت مرگ ندا و بقیه رو بازگو نکردید؟

نکنه پس فردا می خواید بیاید بگید قتل سهراب و ترانه و سعید و خیلی های دیگه که تو چنگ شما ها بودن و کشته شدن هم  کار عوامل خارجیه؟

همه دنیا مقصر می دونید و خودتون رو پاک و مبرا از هرگونه پلیدی و فساد و دیکتاتوری!!

مطمئن باشید سزاتون رو خواهید دید! امروز نه فردا!

بلاخره روزی میاد که همه ملت از حقیقت اعمال کثیفتون اگاه می شن! و اون روزیه که دیگه یارای مبارزه و سرکوب ملت رو نخواهید داشت!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 1:2 AM  توسط غزال  | 

بهار

 

بهار امد!

همان كه در پشت درهاي زمستان منتظر بود!

همان كه سوار بر نسيم از كوچه باغ خاطرات پنهاني گشت و گذار مي كرد!

همان كه با افتاب بر طبيعت سرك مي كشيد!

همان كه پرواز كنان بر  ابر لبخند را با خود به همراه مي اورد!

همان كه درختان انتظارش بودند!

همان كه گل هاي وحشي گوش به فرمان اويند!

همان كه با امدنش شكوفه هاي عشق را در دل هاي هجران يار دوچندان كرد!

اري! بازهم سالي نو به همراه بهاري زيبا!

بازهم لبخندي نو به همراه دوستي هاي زيبا!

بازهم طلوعي نو به همراه غروبي زيبا!

بازهم بهار امد تا عطر بوي خاك خيس هوش ها را بربايد!

بازهم امد تا صداي دل انگيز پرندگان خوش اواز گوش ها را نوازش دهد!

بازهم امد تا تبسم شقايق هاي سرخ قلب هاي خسته را التيام بخشد!

پس بيا چشم هايمان را با قطرات باران بشوييم و با ديد تازه اي به دنيا بنگريم!

پس بيا با گل هاي شقايق دست دوستي دهيم و دوستي هايمان را استحكام بخشيم!

پس بيا خاطرات بد را به امواج دريا بسپاريم و با لبخندي زيبا به خاطرات نو خوش امد گوييم!

پس بيا  با هم  پا به دنياي خيال بگذاريم و باهم بر روي ابرها قدم بزنيم!

چه زيبا خواهد بود!           دنيايي سرشار از عشق به يار!

سرسار از تبسم هاي شادي بخش!      و صداقتي كودكانه!

كاش همه جاو همه چيز اين چنين زيبا بود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 9:14 PM  توسط غزال  | 

تبريك!

 

درود بر تمامي عشاق! درود بر همه ي عاشقايي كه چشم انتظارن! بر همه ي عاشقايي كه با هر طپش قلبشون اسم يار رو فرياد مي زنن! به همه ي عاشقايي كه با هر نفسشون ارزوي وصال رو در سر مي پرورونن! به همه ي عاشقايي كه مرحم تنهايي هاشون يار معشوقه! به همه ي عاشقايي كه دلتنگي مهمون هميشگي دلشونه! به همه ي عاشقايي كه همدم اوقات دوري اشك هاي چشم هاشونه! به همه ي عاشقايي كه با معشوق بودن تنها بهونه زنده بودنشونه!

"عشاق عزيز روزتون مبارك!"

لبخند هاي عاشقونه كه اين روزا كنج لباتونه مبارك!

گل هاي سرخي كه اين روزها از بوي خوشش مست مي شيد مبارك!

پيام هاي عاشقانه اي كه اين روزها به يارتون مي فرستيد مبارك!

شراب عشقي كه اين روزها مي نوشيد مبارك!

گرماي دل هاي عاشقتون توي اين سرماي زمستون مبارك!

برق اميد كه توي چشماتون مي درخشه مبارك!

براي همتون ارزوي بهترين ها رو دارم!

ارزوي پايداري عشقتون و رسيدن به معشوق رو دارم!

ارزوي طلوع دوباره ي خورشيد عشق و تابش نورهاي قرمزش روي قلب هاي پاكتون رو دارم!

اميدوارم خورشيد عشقتون هميشه تابان و پر فروغ باشه!

اميدوارم گل هاي عشقتون هميشه خوش عطر باشه و هرگز پژمرده نشه!

لحظات خوبي رو در كنار معشوقتون داشته باشيد!

26بهمن(valentine) و 5 اسفند(سپندارمذ باستاني) مبارك!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 10:6 PM  توسط غزال  | 

اتیش و کاغذ

  همیشه از دیدن سوختن کاغذ خوشم میومد. به نظرم خیلی قشنگه!!!

وقتی شعله های اتیش کاغذ رو در اغوش می کشن منظره ی قشنگی رو به وجود می یاد ولی وقتی که اون شعله های اتیش اونو به خاکستر تبدیل می کنن دیگه چیزه قشنگی نیست.

شاید اتیش از عشق زیادش کاغذ رو اون طور با محبت در اغوش می گیره ولی با حرارت زیاد عشقش معشوق خودشو به خاکستر تبدیل می کنه! هرچند کاملا نا خواسته بود ولی اون کاغذ سوخته و دیگه مثله اول نمی شه! چون تبدیل به خاکستر شده!

وحالا اتشی که اونو سوزونده دنبال همون کاغذ خودش می گرده! همون معشوق سرزنده و درخشان خودش ولی به جاش یه جسم تیره و افسرده رو می بینه, شاید از کارش پشیمون شه ولی دیگه راهی واسه بازگشت نداره! اون مونده و یه کوله بار خاطره و پشیمونی!

حالا فکر می کنید پیش عشقش می مونه؟ یعنی عشقش مثله اول اتشینه یا رفته رفته سرد شده و به سردی میره؟ اخرشم معشوقی که عاشقش بوده رو رها می کنه یا نه؟

بد نبود این اتیش عاشق از عشق زیاد معشوقش رو نمی سوزوند! ولی کاریش نمی شه کرد! خیلی از عاشقا مثله اتیش می مونن!

عاشقا! مثل اتیش گرم باشیدو گرم کنید ولی نسوزونید!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 3:42 PM  توسط غزال  | 

معناي عشق:

 

عشق چيه؟            عاشق كيه؟

يه عاشق عشق رو تو چي ميبينه؟

من مي گم عاشقم!        يعني كسي رو از صميم قلب دوست دارم!

اونم مي گه عاشقه!        يعني منو از صميم قلب دوست داره؟!

مي پرسم معناي عشق چيه؟             جواب مي ده: فقط دوست داشتن نيست.

مي پرسم عشق رو در چي مي بيني؟       ميگه:عشق رو علاوه بر دوست داشتن در درك كردن همديگه و اينده نگري و بي خيال نبودن و وفاداري هميشگي مي بينم.

باهاش موافقم ولي....

ولي من عشق رو در چيزاي ديگه اي هم ميبينم!

من عشق رو در روشنايي اندك سپيده دم ميبينم! چون نويد روز ديگه اي در كنار اونو بهم مي ده!

من عشق رو در سياهي شب مي بينم! چون به اين اميدم تا با روياي اون به خواب برم!

من عشق رو در اينه ي اتاقم مي بينم! چون هر روز چشماي منتظرم رو توي اون مي بينم!

من عشق رو توي سرما ميبينم! چون گرماي محبتش به يادم مي ياد!

من عشق رو توي تنهاييم مي بينم! چون تمام لحظات تنهاييم رو فكر اون پر مي كنه!

من عشق رو توي بارون مي بينم! چون نم نم بارون,نم نم اشك هايي كه از عشقش روي گونه هام مي غلته رو به يادم مي ياره!

من عشق رو توي دلتنگي هام مي بينم! چون دلتنگي هام هميشه شيريني خاصي داره!

من عشق رو توي لبخند اون مي بينم! چون لبخندش شادي رو برام به ارمغان مياره!

من عشق رو توي تلاش براي دركش مي بينم!  چون هرچه قدرم در اين تلاشم ناكام باشم مي دونم كه به خاطر عشقم تلاش خودمو كردم!

من عشق رو در همه زيبايي ها مي بينم! چون همه زيبايي ها رو در كنار اون مي خوام!

من عشق رو در اميد مي بينم! چون با اميد به اينده است كه منو به تلاش براي درك كردن و بهش رسيدن وا مي داره!

من عشق رو در همه چيز مي بينم و هيچ چيز رو در عشق! چون فقط با عشقه كه هيچ چيز با معني مي شه و همه چيز بي معني!!!

ولي بازم نمي دونم!                    عاشق كيه؟         ما عاشقيم؟            من عاشقم؟

..........

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 11:43 PM  توسط غزال  | 

......

تو باز امدي!

به پيش من بازگشتي!

امدي كه بماني؟

امدي كه نروي؟

تو باز امدي و با امدنت نور اميد در چشمانم درخشيد!

تو امدي و گل هاي پژمرده ي عشق دوباره جوانه زدند!

تو امدي و با امدنت ابر هاي طوفاني اسمان قلبم جاي خود را به اسماني صاف و ابي دادند!

تو امدي و من چون نوزادي دوباره متولد شدم!

چه زيباست حس با تو بودن!                       چه شيرين است ديدار با تو!

چه دلنشين است شنيدن صداي تو!             و چه لطيف است گرمي دست هاي تو!

چه بوي خوشي ست عطر تن تو!                 و چه لذتي ست گرفتن بوسه اي از تو!

چه خوب است كه تو امدي!

مي خواهم از خوشحالي پرواز كنم!

دوست دارم دستانت را بگيرم و پرواز كنم!

پرواز كنيم تا فراسوي جهان!

پرواز كنيم تا اوج!        تا بي نهايت!

به كهكشان پر رمزو راز خاطرات!

تصور كن! اگر مي شد دست در دست هم تا بي نهايت پرواز كنيم!

تصور كن! وقتي نسيم صورتت را نوازش دهد و موهايت را پريشان كند!

چه قدر زيبا مي شد!             چه قدر رويايي!

فكرش را بكن! همان طور كه نسيم صورتمان را نوازش مي دهد و چشم هايمان را بر هم مي گذاريم و به ارزو هاي شيرينمان مي انديشيم...!

چه نقشه ها برايت دارم!                        نقشه ي اشنايي مجدد!      

نقشه ي عشقي دوباره!

چه ارزو ها برايت دارم!                  ارزوي ديدار هاي تازه!

ارزوي دقائق زيباي با هم بودن!

چشم هايم را مي گشايم تا بار ديگر به دست هاي قفل شده در دستابم بنگرم!

..... اما ...... چشمانم جز تاريكي چيزي نمي بينند!

حس مي كنم كه از اوج اسمان ها با بي رحمي تمام به زمين بازگشتم!

ولي چرا تنهايم؟     پس تو كجايي؟        چرا نمي بينمت؟

چرا گرمي دستانت را در دستانم حس نمي كنم؟

چرا صداي نفس هاي اميد بخشت در گوشم نمي پيچد؟

چرا چشمان نافذت را كه بر اندامم رعشه مي انداخت را حس نمي كنم؟

پس تو كجايي؟             باز خواب مي ديدم؟

باز در روياي با تو بودن غرق شده بودم؟

بازبا تو پرواز خياليم را  اغاز كرده بودم؟

پس كي فراموشت مي كنم؟

چه وقت از اين كنج خلاصي مي يابم؟

چه وقت از قفس عشقت پر مي زنم؟

چه وقت زنجير خاطرات را پاره مي كنم؟

چه وقت از اين تبعيدگاه به دنياي واقعي باز مي گردم؟

پس كي رستاخيز فرا مي رسد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 5:52 PM  توسط غزال  |